حرفای دلم...

ﺩﺭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ حسی ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻣﻴﺬﺍﺭﻥ ” ﻏﻴﺮﺕ “ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ “ﺣﺴﺎﺩﺕ “ ﺍﻣﺎ... ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﻢ ” ﻋﺸـــــــــــﻖ “ ﺗﺎ ﻋﺎشـــق نباشی نه غیرتی میشی نه حـســود

باران...

امشب دوباره در خیال با تو بودن بودم
که دیدگان آسمان گریست و دلم گرفت
بغضم را شکستم و با آسمان همراه شدم
من گریستم و آسمان گریست
تا پاسی از شب من و باران با هم گریستیم
باد یاس زیبای حیاط را به رقص در آورد
یاد اولین یاسی که تقدیم دستانت کردم افتادم
چه روزی بود روز خنده آسمان
کجا رفتی بدون خداحافظی
رفتی و مرا با باران تنهاگذاشتی
تا زمان رفتنت آسمان صاف بود
با رفتنت باران شروع شد
از همان روز من و باران
منتظر ورود یک آشنا هستیم
اما هیچ آشنایی در راه نیست
تو را قسم میدهم به جان تمام عاشقان
که دوباره بر گردی باران ببار تا آن زمان که بیاید
با تو همراه خواهم بود
من و باران هردو همدردیم
هر دو می گرییم من از دوری دوست می گریم
او از دوری خورشید بهاری
چه قدر دردناک است !
برای عشق متولد شوی
اما برای عشق زندگی نکنی
نمیدانم کی می آیی
شاید زمان آمدن تو خورشید هم طلوع کند
نازنین من با سرخی خونم نامت را می نویسم
با باران جاده های تنهایی را می پیمایم
تا شاید به کوی دوست برسیم
همراهی با باران چه قدر زیباست
با تو هم زیر باران بودیم
دست در دست هم سرنوشت زیبایی را آرزو می کردیم
گلهایی را تقدیم هم می کردیم
چه قدر زیبا بود
سر را روی شانه هایت گذاشتم
حالا که نیستی من تنها با باران همراهم
دوست من دوباره بر گرد تا با باران همراه باشیم.

[ ۱۳٩٢/۳/٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]