همدرد...

فقط اسمی به جا مانده، از آنچه بودم و هستم
 دلم چون دفترم خالی، قلم خشکیده در دستم
 گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم
 به جز در خود فرو رفتن، چه راهی پیش رو دارم
 رفیقان یک به یک رفتند، مرا با خود رها کردند،
 همه خود درد من بودند، گمان کردم که همدردند …!

/ 1 نظر / 3 بازدید